به خود جلب کرد و جرمشناسان هنوز نیز نسبت به ورود به این موضوع بی علاقه هستند. در زیر چارچوب فکری مهمترین تئوریپردازان این نظریه در دوره های زمانی ده ساله آورده شده است.

الف) دوره زمانی اول: دهه ۶۰
در دهه ۶۰ میلادی نظریه پردازانی چون الیزابت وود، جین جیکوبز و اسچلمو آنجل به بحث و بررسی در مورد این شیوه از طراحی شهری پرداختهاند. شاید بتوان الیزابت وود (۱۹۶۱) را اولین کسی دانست که به ارتباط میان محیط کالبدی وجرم پی برد. او در بررسیهای خود به این نتیجه رسید که چگونه مشخصات کالبدی طرحهای اجرایی مجتمعهای مسکونی عمومی از ارتباطات و تماس شهروندان ساکن در بلوکهای مسکونی، که از عمده هستههای کنترل و مراقبت اجتماعی غیررسمی در محیط هستند جلوگیری مینماید. از سوی دیگر به گفته اسکار نیومن یکی از مهمترین مدافعان اهمیت محیط فیزیکی در رسیدن به اهداف اجتماعی الیزابت وود بود. هنگامی که وی مشغول کار در “انجمن ساختمانسازی شیکاگو” بود بیشتر تلاش خود را صرف محیط مسکونی پیرامون شهروندان طبقات پایین جامعه کرد تا افراد ثروتمند جامعه، در این زمان وی اصول راهنمایی را تدوین نمود که در آن از طراحی و شکلدهی فیزیکی در پیشگیری از جرم و بالا بردن کیفیت زندگی و نظارت طبیعی، صحبت میشد.این اصول هیچگاه کامل نشد اما موجب برانگیختن افکاری شد که نهایتاً به ایجاد و تکمیل تئوری CPTED منجر گردید. (۱۱۹،۱۹۷۳،Newman).

دانلود پایان نامه
برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  ۷۷u.ir  مراجعه نمایید
رشته مدیریت همه موضوعات و گرایش ها : صنعتی ، دولتی ، MBA ، مالی ، بازاریابی (تبلیغات – برند – مصرف کننده -مشتری ،نظام کیفیت فراگیر ، بازرگانی بین الملل ، صادرات و واردات ، اجرایی ، کارآفرینی ، بیمه ، تحول ، فناوری اطلاعات ، مدیریت دانش ،استراتژیک ، سیستم های اطلاعاتی ، مدیریت منابع انسانی و افزایش بهره وری کارکنان سازمان

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

وی در کتاب خود با عنوان “جنبههای اجتماعی خانهسازی در توسعه شهری” (۱۹۷۶) نظریات خود را تبیین نموده است. در همان حالی که وی تلاش میکرد تا با تغییر در محیط کیفیت زندگی افراد را بهبود بخشیده و جنبههای زیباییشناختی محیط را ارتقاء دهد در همان حال وی مجموعهای از اصول راهنما را برای بهبود و ارتقای شرایط امنیتی این محیطها مطرح نمود. یکی از اهداف طراحی وی این بود که روئیتپذیری واحدهای آپارتمانی را از طریق ساکنان آن ارتقاء دهد. دیگری ایجاد محیطی بود که در آن ساکنان بتوانند جمع شده و از این طریق علاوه بر افزایش تعامل همسایگان با یکدیگر، نظارت بر ساکنان محله به طور بالقوه افزایش یابد. (۱۹۷۶،Wood) به گفته نیومن مفهوم کنترل اجتماعی مورد نظر وود در مناطق مسکونی از طریق نظارت طبیعی به وسیله ساکنان میسر میشود. مناطقی که در خارج از دید یا بلا استفاده و رها شده هستند، به طور ساده، بدون کنترل و نظارت تلقی میشوند. همانطورکه جین جیکوبز اعتقاد داشت، وود نیز اذعان میداشت که انواع خاصی از طراحیها میتواند موجب کاهش فرصت کنترل اجتماعی غیررسمی ساکنان شود.نیومن مینویسد که احتمالاً الیزابت وود برجستهترین و اولین فردی است که طراحی اجتماعی را در حوزه مسکن و خانهسازی به کار گرفت. البته به واقع هیچگاه ایدههای وود به طور گسترده در حوزه عملی و کاربردی نشر نیافته و اعتبار ایدههایش هیچگاه به طور واقعی موضوع آزمایشهای تجربی محکم و قوی قرار نگرفت. (۱۱۹،۱۹۷۳،Newman).
جین جیکوبز (۱۹۶۱) از دانشمندان طراحی شهری آمریکا و همزمان با وود بود که کتاب معروف خود “زندگی و مرگ شهرهای بزرگ آمریکا” را در این زمینه به رشته تحریر در آورد. وی به طرز ماهرانهای، رابطه جرم و طراحی کالبدی محیط زندگی انسان را بیان نمود. او به این نکته اعتقاد داشت که بین جرم و محیط زندگی انسان ارتباطی وجود دارد که قابل سنجش وکنترل میباشد و توصیههایی در جهت پیشگیری از جرایم و افزایش موانع و ازدیاد ترس مجرمین از ارتکاب جرم ارائه نمود. از آن جمله میتوان به نظریه “چشمان خیابان” که کنترل و مراقبت فضاهای شهری را از طریق اشراف و دید به این فضاها، با نصب تراسها و پنجرهها به نقاط اختفاء و کور که محل مناسبی برای مخفی شدن مجرمین یا انجام جرم است اشاره نمود (۱۹۶۱،Jacobs).
جین جیکوبز براساس تجربیات شخصی خود در شهر بوستون و برخوردهای روزمره و نه براساس اطلاعات آماری نظریه خود را تدوین میکند و در کتاب خود علیه شهر لوکوبورزیه یا شهرهای مدرنیسم نقد نموده و خیابانهای سرزنده را تمجید کرده و آنها را امن میداند. او جمله مشهوری در اهمیت خیابان به این مضمون دارد: “به شهر میاندیشم چه چیز به نظر میآید؟ اگرخیابانهای آن خیابانهای ملال آور باشد. شهر ملال آور و اگر خیابانها سرزنده باشد شهر سرزنده جلوه خواهد کرد”. او معتقد است سه عامل به خیابان سرزندگی میدهد:
تمایز روشن و مشخص کردن شفاف مرز میان فضاهای خصوصی و عمومی
امکان مراقبت بصری و دائم روی خیابانها و فضاهای عمومی (ساختمانها باید به طرف گذر عمومی پنجره داشته باشد و یا تراس برای هر واحد پیشبینی شود)
پیادهروهای خیابان باید مورد استفاده قرار گیرد و در طبقه همکف کاربریهای جاذب داشته باشد.

 
 
جین جیکوبز جوهر زندگی را میزان تنوع، تکثر و انتخاب میداند که این عوامل سرزندگی و امنیت را با خود میآورد و معتقد است به فضاها باید امکانات متنوع و مختلفی داده شود که همه بتوانند در تمام حالات جسمانی از آن استفاده کنند. او قواعدی را برای شهر ارائه میدهد که عبارتند از:
هر ناحیه و منطقهای به کاربریهای بیشتری اختصاص یابد و حوزه ها تک عملکردی نبوده و به یک فعالیت خاص محدود نگردد.
طول بلوکهای ساختمانی بیش از حد و حداکثر بیشتر از ۹۰۰ فوت نباشد و امکان برخورد اجتماعی را افزایش داده و نفوذپذیری زیادتر گردد.
ساختمانهای با قدمت مختلف در محل وجود داشته باشد چون ساختمانهای قدیمی به اعتبار محل کمک زیادی میکند.
تجمع و تراکم بالائی از مردم در محل باشد (گلکار، ۱۳۸۰).
وی (جاکوبز) که سردبیر مجله معماری (۱۹۶۴-۱۹۵۲) بود در زمینه طراحی شهری تحصیلات رسمی نداشت اما کارها و آثار وی به عنوانی آثاری تأثیرگذار در طراحی شهری قلمداد میشود.جفری (ابداع کننده تئوری CPTED) اعتراف میکند که با خواندن کتاب جیکوبز به فکر نوشتن کتابی در مورد پیشگیری از جرم افتاده است.
آنجل که یکی از پیشتازان تئوری CPTED است، مطالعات خود را زیر نظر کریستوفر الکساندر (طراح) آغاز کرد. رساله دکتری آنجل “کاهش جرم از طریق طراحی شهری” (۱۹۶۸)، مطالعه در مورد جرایم خیابانی در اکلند بود. وی میگوید: محیط فیزیکی میتواند بر جرم تأثیر مستقیم بگذارد. این تأثیر از طریق تعیین قلمرو، کاهش یا افزایش قابلیت دسترسی از طریق ایجاد مانع یا حذف و تسهیل و افزایش نظارت توسط پلیس یا شهروندان امکانپذیر است. وی بر این اعتقاد بود که میان میزان جرایم ارتکابی در یک خیابان و حجم میزان فعالیت در آن خیابان ارتباط معکوس وجود دارد. بدین معنی که هرچه میزان فعالیت و جنب و جوش در یک خیابان بیشتر باشد میزان جرایم نیز کمتر خواهد بود. کتاب آنجل با نام “بازداشتن از جرم از طریق طراحی شهری” (۱۹۶۸) اشاره به این امر داشت که چگونه شهروندان میتوانند نقش فعالی را در پیشگیری از جرم داشته باشند. وی کارش را با مشخص نمودن محیطهایی که در آن قابلیت ایجاد فرصت برای ارتکاب جرم فراهم بود آغاز کرد.وی بر این عقیده بود که بعضی از مناطق در مقایسه با سایر مناطق از میزان جرایم بیشتری برخوردار هستند چرا که میزان فرصت بیشتری را برای مجرمان معقول فراهم میآورند و در نتیجه مجرمان منافع حاصل از ارتکاب جرم را بیشتر از خطر ارتکاب جرم میدانند. به عبارت دیگر مجرمان از طریق فرآیند تصمیمگیری، هدفهای مورد نظر خود را انتخاب میکنند و در این فرآیند تلاش و خطر رسیدن به نتیجه حاصله را مورد ارزیابی قرار میدهند. هرچه فرصت و احتمال رسیدن به نتیجه حاصله به طور بالقوه بیشتر باشد، احتمال اینکه حداقل یک هدف بزه دیده شود بیشتر است.استفاده از فشردگی بالا (تراکم زیاد) موجب میشود که تعداد افراد ناظر افزایش پیدا کرده و در نتیجه نظارت متقابل افزایش پیدا کند. برعکس استفاده از محیطهایی با تراکم کم نیز موجب کاهش جرم خواهد شد زیرا میزان بزه دیدگان بالقوه را کاهش میدهد. در این میان فشردگی متوسط قرارداد و در این حالت فرصت ارتکاب جرم فراوان است چون ناظران کافی جهت نظارت و بالتبع بازدارندگی از جرم وجود ندارند. وی پیشنهاد میکند که در تغییر طراحی محیطی، پیاده راه ها و محلهای کسب و کار به مناطق پر رفت و آمد و پارکینگها نزدیک شوند (۱۹۶۸،Angel). وی بعدها حوزه فعالیت خود را توسعه داد و بر مفاهیم CPTED افزود. کار وی توسط وزارت دادگستری آمریکا در سال ۱۹۷۰ منتشر شد.
همانطور که میبینیم در این دهه، بیشتر فعالیتها مبتنی بر اثبات رابطه میان محیط فیزیکی و جرم قرار داده شده است. در این دوره با انتقاد از اصول شهرسازی و طراحی آن دوره که مبتنی بر خیابانهای خلوت و عدم تعامل مردم و ساکنین با یکدیگر و عدم نظارت طبیعی بر محله بوده است آغاز میشود و سپس مفاهیم اولیه CPTED در این دوره نضج میگیرد. در واقع این دوره را میتوان دوره انتقاد از وضع موجود و تأکید بر توجه به نقش محیط دانست(قورچیبیگی،۱۳۸۶،۲۴-۲۳).
ب) دوره زمانی دوم: دهه ۷۰

اصطلاح CPTED همانطور که قبلاً گفته شد، توسط جرمشناسی از دانشگاه دولتر فلوریدا یعنی سی. ری. جفری مورد استفاده قرار گرفت. این اصطلاح بعد از انتشار کتابش به همین نام پذیرفته شد. کار جفری مبتنی بر اصول روانشناسی تجربی است که در نظریههای یادگیری مدرن مطرح میشود. مفهوم مورد نظر جفری ناشی از “پروژه احیاء (باززندهسازی)” بود که در واشینگتن دی. سی. انجام شد. در این پروژه تلاش میشد تا محیط زندگی و مدرسه نوجوانان در یک منطقه کنترل شود. دیدگاه CPTED مورد نظر جفری ریشه در “تئوری یادگیری روانشناختی” اسکینر دارد. دیدگاه وی بر نقش محیط فیزیکی در گسترش و توسعه تجربیات خوشایند و غیرخوشایند مجرمینی که ظرفیت تغییر نتایج رفتاری خود را دارند، تأکید میکند. مدل اصلی CPTED جفری مبتنی بر مدل “محرک و پاسخ” اسکینر بود. وی ادعا میکرد که موجودات زنده از مجازاتها و پاداشهای محیط خود یاد میگیرند. جفری بر نوع پاداش و استفاده از محیط فیزیکی به منظور کنترل رفتارها تأکید میکرد. عقیده اصلی وی این بود که با حرف پاداش و تقویت برای ارتکاب جرم، میتوان از وقوع جرم پیشگیری کرد. بنا به دلایلی، کارهای جفری در دهه ۷۰ مورد غفلت واقع شد. خود وی در این باره معتقد است نظریه وی در زمانی که دنیا نیازمند یک دیدگاه محیط مدار بود، نمایانگر یک تئوری جامع بود. همزمان با فعالیت وی اسکار نیومن و جرج رند مطالعات تجربی را در مورد محیط و جرم در اوایل دهه ۱۹۷۰ انجام میدادند.(۳۳،۱۹۹۳،Jeffery)
نیومن به عنوان یک معمار تأکید کار خود را بر طراحی قرار داده بود. به عبارت دیگر، همان جنبه که در کار جفری مورد غفلت واقع شده بود. در واقع نیومن در کتاب و تئوری خود، با عنوان فضای قابل دفاع (۱۹۷۳) بر این نکته تأکید داشت که میان طراحی وشکل فیزیکی با جرم ارتباط معناداری وجود دارد و این امر را آمارها تائید مینماید. تئوری “فضای قابل دفاع” ماهیت پیشگیری از جرم را تغییر داد. نیومن (۱۹۷۲) در واقع کلیه نظریات و تئوریهای نظریهپردازان پیش از خود را به تکامل رساند. مطالعات اولیه وی بر روی راهحلهای معماری کنترل جرم در محدوده مجتمعهای مسکونی عمومی انجام گرفت. او تحقیقات خود را بر روی یک کار آماری و تحلیلی در شهر نیویورک انجام داده و نظریات جیکوبز را مورد ارزیابی قرار داد. برعکس نظریات جیکوبز و بر طبق بررسیهای نیومن خیابانهای تجاری جرائم زیادی را با خود به ارمغان میآورد، به طوری که افزایش ارتفاع و همچنین افزایش اندازه پروژه ها در افزایش جرایم مؤثر میباشد. او راهروها و کریدورهایی که از دو طرف پوشیده شدهاند را مستعد ارتکاب جرایم و خرابکاری میداند و همچنین معتقد است که کلیه فضاها باید متولی داشته باشد. او فضاهای خالی و بدون متولی را مستعد ارتکاب جرایم دانسته و سلسله مراتبی چهارگانه برای فضاهای کالبدی ارائه مینماید که هر یک توسط موانعی سمبلیک و یا کالبدی تعیین حدود میگردند:
سطوح عمومی: سطوحی هستند که حضور و استفاده شهروندان مختلف در آنها امکانپذیر بوده و مورد استفاده همگان میباشند. (مثل: خیابانها، میادین شهر، پارکها و غیره)
سطوح نیمه عمومی: سطوحی هستند که مورد استفاده تعداد محدودتری از شهروندان میباشد. لیکن همگان امکان حضور در آن را دارند. (مثل لابی هتلها، آپارتمانها و غیره)
سطوح نیمه خصوصی: سطوحی هستند که جهت استفاده تعداد محدودی از شهروندان که اکثراً ساکنان آن محیط هستند میباشد (مثل راهرو، پلهها و آسانسورهای آپارتمانهای مسکونی)
سطوح خصوصی: سطوحی هستند که تنها مورد استفاده افراد ساکن درون آن واحدها میباشند. (مثل سطوح داخل آپارتمانهای مسکونی)
عقاید نیومن با نظریات جیکوبز نزدیکی بسیار داشت اما نمیتوان کتمان نمود که عقاید او جزئیات بیشتر و دقیقتری در طراحی برای ایجاد فضاهای امن نسبت به جیکوبز برخوردار بوده چرا که جیکوبز مسائل را کلیتر از نیومن نگریسته. وی نظریات خود را تحت عنوان تئوری “فضاهای قابل دفاع” مطرح نمود و در تعریف این اصطلاح فضاهای قابل دفاع را فضاهایی میداند که در آنها طراحی به نحوی است که به ساکنان و شهروندان به عنوان افرادی مسئول در محله و یا فضاهای شهری امکان نظارت و کنترل داده شده و حتی تشویق میشوند (۱۹۷۲،Newman).
براساس این تئوری فضای قابل دفاع موجب تقویت دو نوع از رفتارهای اجتماعی میشود، قلمروگرایی و نظارت طبیعی. هدف تئوری فضاهای قابل دفاع این است که “حس خفته قلمروگرایی” را در ساکنان محله بیدار کند به گونهای که این خصیصه تبدیل به مسئولیتی برای ساکنان در جهت تبدیل محله به محیط و فضای امنی برای ساکنان شود.او در مطالعات و تحقیقات خود دریافت که جرم در مجتمعهای مسکونی عمومی اغلب در جایی صورت میگیرد که فعالیتهای مجرمانه به سختی مشاهده و روئیت میگردد و دسترسی عموم به این مکانها به سادگی صورت نمیگیرد او نتیجه گرفت که هنگامیکه ساختمانها به گونهای طراحی شوند که ساکنین بتوانند دربهای ورودی و اماکن عمومی را ببینند جرم کاهش مییابد، همچنین دریافت که مشارکت ساکنین و ترغیب حس مسئولیتپذیری آنان نسبت به فضاهای عمومی اطراف محل سکونت خود و ایجاد غریزه طبیعی قلمروگرایی در بین ساکنین مجتمعهای مسکونی برای پیشگیری از جرم و کاهش جرایم بسیار مؤثر واقع میشود. ضمناً نیومن در سال ۱۹۷۳ به این موضوع نیز پرداخت که انجام تغییرات در طراحیهای کالبدی محیط باعث آزادسازی رفتارهای پنهانی ساکنین گردیده و آنها را تشویق میکند تا برای حفظ اموال خود تدابیر رفتاری را اتخاذ نمایند که به طور روزمره این فع
الیتهای رفتاری به عنوان مانع مهمی در برابر ناهنجاریهای اجتماعی در محل عمل میکند. طبق نظریات نیومن بازداشتن و کاهش ارتکاب جرم یعنی:
توانمندی طراحی کالبدی محیط در ایجاد یک قلمرو و حس مالکیت در فرد و تقویت غریزه طبیعی مالکیت و قلمروگرایی
توانمندی طراحی کالبدی محیط در ایجاد موقعیت نظارت و مراقبت شهروندان
قادر بودن طراحی کالبدی در آگاهی دادن به جدایی حریمهای عمومی از خصوصی و یا نیمه عمومی و نیمه خصوصی
توانمندی طراحی کالبدی محیط در تشویق شهروندان به حضور در فضاهای عمومی و حفظ آزادی رفت و آمد به مکانهای عمومی و حفظ اموال شخصی
توانمندی طراحی کالبدی به سختتر کردن اهداف مجرمانه و منصرف شدن آنان از ارتکاب جرم
توانمندی طراحی کالبدی به ترغیب حس مسئولیتپذیری شهروندان نسبت به فضاهای عمومی
نیومن مدل فضاهای قابل دفاع را در دو نمونه از پروژه های مسکونی بدین طریق آزمایش نمود که در یکی از این پروژه ها خصوصیات و فضاهای قابل دفاع نسبت به دیگری کمتر رعایت شده بود. وی پس از انجام آزمون در این دو پروژه گزارش نمود که در پروژه مذکور آمار جرم و هزینه های نگهداری به طرز چشمگیری بالاتر بوده است. در مراحل بعدی نیومن این آزمایش را بر بیش از یکصد پروژه مسکونی انجام داده و نتیجهگیری نمود که میان ویژگیهای کالبدی یک محیط و الگوهای جرم ارتباط وجود دارد(۱۹۷۲،Newman).
این موارد تا سالهای اخیر نیز به عنوان عناصر کلیدی در CPTED مطرح بوده