س است.
افلاطون در سال ۴۲۷ پیش از میلاد در شهر آتن و در خانواده ای اشرافی دیده به جهان گشود.در آغاز جوانی به ورزش و شعر و خواندن نوشته های فیلسوفان طبیعت پرداخت و چنانکه گفته اند خود نیز شعرهایی سرود.ولی پس از آشنایی با سقراط از شاعری رویگرداند و یکسر به فلسفه پرداخت.بیست ساله بود که با سقراط آشنا شد.این همنشینی و شاگردی هشت سال یعنی تا سال مرگ سقراط ادامه یافت.(نقیب زاده ،۲۰:۱۳۸۴)
نقطه ی مرکزی همه اندیشه های او ، چونان سقراط همانا انسان ، تربیت و نیکبختی اوست.تکیه او نیز چون استادش بر هنر اخلاقی است.انسانی نیکبخت است که به هنرهای اخلاقی آراسته باشد و جامعه ای نیکبخت است که بر بنیاد هنرهای اخلاقی پی افکنده شود.هنرهای بنیادی اخلاقی همانا دانایی ، دادگری ، جرات یا دلیری و خویشتنداری است.
ارسطو در یونان به دنیا آمد و پدرش طبیب دربار مقدونیه بود. ارسطو هنگامی که ۱۷ الی ۱۸ سال داشت مقدونیه را به عزم تحصیل در آتن ترک کرد. وی شاگرد افلاطون بود و تا هنگام مرگ وی، با او معاشرت دائم داشت. ارسطو، افلاطون را راهنما و دوست خود می‌شمرد و از تعلیمات وی تأثیرات پایدار و فراوانی پذیرفت. افلاطون نیز همواره با تعابیر بلندی از شاگرد خود یاد میکرد و گاهی او را انسان و گاهی عقل می‌نامید. ارسطو در آتن مکتبی فلسفی را پایه‌گذاری کرد که به ((فلسفه‌ی مشّاء)) شهرت یافت.(کاپلستون ،:۳۶۵)در جلالت قدر او گفته شده است که ((بسیاری از علمای یونان، ارسطو را در عدد پیغمبران شمرده‌اند.)) ( اشکوری ، ۱۳۸۰ :۲۸۲)
نظریه اخلاقی ارسطو براساس خیر (سعادت انسان) پایه‌ریزی شده است. او معتقد است که ذات خیر به صورت یک جوهر کلی وجود ندارد. خیر بشر را باید برحسب خودش فهمید. یعنی از طریق معرفت درونی در باب حالات بشر و از طریق بصیرت در قابلیت‌های بهم پیوسته‌ای که طبیعت انسان را سامان می‌دهد، این معرفت محتاج تجربه‌ی شخصی است.(کوپر ،۱۳۷۹ :۳۶)
فلسفه اخلاق ارسطو پیش از هر چیز، با عمل یا کردار سروکار دارد. به نظر او کوشش برای شناخت خصلتهای انسانی هدفی نهایی نیست بلکه وسیله‌ای است برای رسیدن به هدف دیگر که همانا کردار و عمل به اصول اخلاقی است. خود او می‌گوید:
ژان ژاک روسو :
در اوائل قرن هیجدهم یعنی در سال ۱۷۱۲ در شهر ژنو که‌ در آن هنگام کشور مستقلی بشمار می آمد در خانواده‌ای نسبتا فقیر و سرگردان طفلی پای بعرصه وجود نهاد که بعدها از افتخارات‌ و مفاخر فرانسه بشمار آمد.
در روز دوم ژوئیه‌ی ۱۷۷۸ به دلیل سکته‌ی مغزی، در منزل خود در نزدیکی پاریس چشم از جهان فروبست. برخی از هم‌زمانان او همچون “مادام دوستال” بر این باور بودند که او خودکشی کرده است. “رویاهای گردشگر تنها”، اثر خیال‌بافانه‌ی ناتمام او و کتاب پرآوازه‌ی “اعترافات”، که شرح زندگی شصت و شش ساله‌ی اوست، پس از مرگش به چاپ رسیدند(Wikipedia.com)
از جمله آثار او میتوان به موارد زیر اشاره کرد :
• بحثی پیرامون موسیقی مدرن (۱۷۴۳)
• رساله درباره علم و هنر )۱۷۵۰(
• غیب‌گوی روستا، اپرا )۱۷۵۲(
• نارسیس یا عاشق خود، کمدی اجرا شده توسط بازیگران لوئی پانزدهم در ۱۸ دسامبر ۱۷۵۲
• گفتار درباره منشاء نابرابری میان انسان‌ها )۱۷۵۵(
• نامه‌ای به دالامبر درمورد تئاتر )۱۷۵۸(
• نامه‌های اخلاقی )۱۷۵۸(
• ژولی یا الوئیز جدید )۱۷۶۱(
• قرارداد اجتماعی )۱۷۶۲(
• امیل یا تربیت )۱۷۶۲(
• نامه‌هایی از کوهستان )۱۷۶۴(
• اعترافات )۱۷۶۵-۱۷۷۰(
• رویاهای گردشگر تنها، ناتمام
طبیعت گرایی و روسو:
ناتورالیسم، طبیعت گرایی یا فلسفه اصالت طبیعت از جمله فلسفه های محض قدیمی است که طبیعت را تنها واقعیت می پندارد و به غیر از آن معتقد نیست و عقیده دارد که آنچه واقعیت دارد همان طبیعت است ؛آنچنان که حواس در می یابند. هیچگونه علت و قدرت فراسوی طبیعی بر جهان حکومت نمی کند بلکه جهان قائم به ذات است . نظام فکری کسانی که همه علل غایی را در طبیعت می یابند همان طبیعت گرایی یا اصالت طبیعت است . طبیعت گرایی که روشن ترین و ساده ترین فلسفه های محض است معتقد می باشد که واقعیت یا طبیعت یکی است و آدمی فرزند طبیعت است نه جامعه . طبیت گرایی روی روش استقرایی( علمی )تأکید دارد. در ریشه ناتورالیسم بی گمان نظریه داروین مهم ترین عامل تشکیل دهنده است.
روسو بویژه در زمینه ی تعلیم و تربیت متاثر از طبیعت گرایی است و در واقع وی از پیشاهنگان بنام طبیعت گرایی در زمینه آموزش و پرورش است.
طبیعت گرایی همچنانکه از معنای آن بر می آید ، بر این فرض مبتنی است که طبیعت بنیان واقعیت است .طبیعت فی نفسه نظامی کلی است که تمامیت هستی از جمله انسان و طبیعت انسانی را در بر میگیرد و تبیین میکند.در ساده ترین صورت بندی آن ، طبیعت گرایی بر این باور مبتنی است که قلمرو واحدی از واقعیت وجود دارد و آن ماده در حال حرکت است.طبیعت گرایان ، گروه های متفاوتی دارند مثلا ژان ژاک روسو بین دیدگاهی رمانتیکی درباره ی طبیعت انسان و چشم انداز عقل گرایانه عصر روشنگری در نوسان بوده است.پستالوتسی که در روش تربیتی خویش از افکار روسو بهره گرفت ، اعتقاد به خدای فوق طبیعت را محفوظ داشت.
در مورد اخلاق ،طبیعت گـرایـان بر این بـاورند که مفهوم خـوب و بـد را با ارجاع به مفاهیم طبیعی و تجربی می توان تعریف کرد. البته در اینکه مفهوم خـوب و بـد را با کمک کـدامیک از مفاهیم طبیعـی می توان تعریف کرد، نظر واحدی ندارند و به همین دلیل به دسته های متفاوتی قابل تقسیم اند:
الف) ت
عاریف روان شناختی: این گروه برای تعریف و تحلیل مفهوم خوب و بد از مفاهیم روان شناختی استفاده می کنند. طیف بسیار وسیعی از نظریات در باب معنای حسن و قبح را می توان در این دسته جای داد.
ب) تعاریف جامعه شناختی: برخی از اندیشمندان و جامعه شناسان غربی در تعریف حسن و قبح از مفاهیم جامعه شناختی بهـره جسته اند.(شریفی ،۱۳۸۴)
در واقع باید گفت که از یک نظر باید گفت : ((درباره معنای حسن و قبح و تعریف پذیری یا تعریف ناپذیری آنها دیدگاه های مختلفی مطرح شده است. که به سه دسته تعریف گرایانه ، شهود گرایانه و غیر شناختی تقسیم می شوند )) (همان)
از این نظر ، نظریه ی طبیعت گرایانه در مورد حسن و قبح افعال ، در دسته ی نظریا تعریف گرایانه قرار میگیرد.
در زمینه ی تربیت اخلاق نیز ، طبیعت گرایی نظرات مهمی دارد.(( به عقیده ی طبیعت گرایان ، آموزش و پرورشی که به قصد پرورش اخلاق تحقق می یابد هم جنبه ی مثبت دارد و هم جنبه ی منفی { هم ایجابی است و هم سلبی}.آموزش و پرورش سلبی راه را بر عناصر تباهی آوری که در پرورش اخلاق طبیعت گرایانه مداخله میکنند ، سلب میکند.آموزش و پرورش مذهبی متعارف {مسیحی} به ویژه اگر با روش از بر کردن دستورهای اخلاقی در قالب پرسش و پاسخ لفظی یا موعظه باشد ، پرورش اخلاق واقعی را کارساز نیست ، زیرا الفاظ را جایگزین عواطف و عمل میکند.وجه مثبت آموزش و پرورش از دیدگاه طبیعت گرایی برای رشد اخلاق شامل ابراز غرایز بنیادی و ذاتا ارزشمند انسانی است.لذت یا رنجی که به صورت پیامد عمل عاید شخص می شود ، پاداش یا تنبیه اوست)) (ال.گوتک ،۱۰۷:۱۳۸۹)
هدف از تعلیم و تربیت از دیدگاه روسو حفظ طبیعت فطرتاً نیک و آزاد کودک در برابر فساد محیط اجتماعی است. به‌نظر او تربیت درست،‌تربیت منفی است، یعنی برای این‌که طبیعت بتواند آزادنه رشد کند، باید کودک را از جامعه دور نگه داشت تا به سن عقل برسد (کاردان، ۱۳۸:۱۳۸۱). وظیفه‌ی تربیت آن است که ضمن آن‌که صفا و پاکی طبیعت کودک را حفظ می‌کند موجبات رشد و نمو وی را فراهم آورد (طوسی، ۱۵۸:۱۳۵۴).
روسو عالم کودکی را متفاوت از عالم بزرگسالی می‌داند. همین امر سبب شده است تا او را پیشرو روان شناسی کودک بدانند. او نخستین کسی است که خصایص هر مرحله از رشد را به دقت شرح داده و دوران کودکی را متمایز از دوره نوجوانی دانسته است. او در رشد روانی کودک پنج مرحله قائل بوده و برنامه‌ها و روش‌های تربیتی خود را طبق این مراحل ارائه کرده است. در اینجا با استفاده از دیدگاه‌های گوتک (۱۳۸۰) و کاردان (۱۳۸۱) به بیان خلاصه‌ای از این مراحل، برنامه‌ها و روش‌ها پرداخته می شود:
۱- مرحله خردسالی تا پنج سالگی: فراهم آوردن زمینه‌ی رشد بدنی و جسمی کودک. 
۲- مرحله طفولیت که تا ۱۲ سالگی ادامه دارد: پرورش حواس کودک و آشنا کردن او با طبیعت. از نظر اخلاقی و اجتماعی، جلوگیری از عادت کردن کودک به چیزی و آموزش و پرورش سلبی یا منفی. روش آموزش در این دوره مشاهده و تجربه است.
۳-مرحله بین کودکی و نوجوانی یعنی ۱۲ تا ۱۵ سالگی: آموزش فواید اشیاء و روابط بین آنها و آشنا کردن کودک با کتاب و آموختن نجاری و علوم طبیعی به شرطی که از راه تلقین نباشد.
۴- مرحله نوجوانی یعنی ۱۵ تا ۲۰ سالگی: تربیت جنسی با ارائه‌ی پاسخ‌های مستقیم و حساس به پرسش‌های متربی، بدون توسل به خشونت و رمزوارگی. تقویت حس همدردی او با مردمان دیگر.
۵-  مرحله ازدواج: تربیت عقلانی، اخلاقی و دینی، به‌معنای رایج کلمه، با هدف ایجاد خردمندی در به‌کار بردن احساس‌ها و اشتیاق‌ها.
همانطور که ملاحظه می شود ، تربیت اخلاقی در مرحله ی پنجم قرار دارد.
مدعای کلی این مکتب{وجدان گرایی} این است که معیار و منشأ همه ارزش های اخلاقی، مطابقت یا مخالفت آنها با وجدان اخلاقی انسان است. هر چیزی که مورد پذیرش وجدان اخلاقی باشد خوب، و هر چیزی که با وجدان اخلاقی انسان ها ناسازگار باشد و موجب آزردگی و رنجش وجدان آنان شود، بد است.(شریفی ،۱۳۸۴)
این وجدان اخلاقی تا آنجا نیرومند و مؤثر است که با وجود آن انسان نیازمند به مربی اخلاق نیست. به همین دلیل روسو در مباحث اخلاقی و تربیتی بر این باور است که وظیفه اولیاء و مربیان این است که بچه ها و کودکان را آزاد گذارند تا بر اساس طبیعت اولیه خودشان رفتار کنند. مربیان لازم نیست تربیت اخلاقی خاصی را به کودکان تعلیم دهند، خود طبیعت این کار را کرده است و همه نیازهای اخلاقی افراد انسانی را، یعنی همه اموری که برای کمال انسان لازم است، در درون آنان تعبیه کرده است. تنها کار مربیان و اولیای کودکان این است که تلاش نمایند مفاسد اجتماعی و موانع محیطی موجب انحراف کودک از سیر طبیعی زندگی اش نشوند.
وجدان انسانی او را وادار می کند که به سوی راه خیر و فضیلت برود و خودش هم در هر موقعیتی به انسان نشان می دهد که چه باید بکند. اگر هم انحرافی پیدا کرد، او را به شدت مورد مؤاخذه قرار می دهد و تا آنجا او را سرزنش می کند و او را عذاب می دهد که دیگر هیچ رغبتی به سوی آن کار پیدا نکند. مگر این که عوامل اجتماعی به حدی او را منحرف کرده باشند که وجدان او را میرانده و خاموش کرده باشند و گرنه مادامی که این شعله روشن و این ندای الهی در درون هر انسانی بلند است، او خود به تنهایی و بدون راهنمایی دیگران می تواند راه صواب را از راه خطا بیابد.
بنابراین، به عقیده روسو، ملاک اخلاق و ارزش های اخلاقی وجدان است، و راه تحصیل اخلاقیات نیز گوش دادن به ندای وجدان و فطرت انسان است.(شریفی ، ۱۳۸۴ :۲۴)
روسو در زمینه استفاده از استدلال و من
طق در تربیت اخلاقی کودکان می گوید نیروی عقل که ترکیبی از سایر نیروهاست، از تمام قوای روحی بشر مشکلتر و دیرتر رشد می یابد ولی مردم به غلط این قوه را برای رشد  قوای دیگر به کار می برند. بهترین تربیت ها آن است که شخص عاقل بار بیاورد ولی مربیان امروزی می خواهند فقط با دلایل عقلانی طفل را به این مرتبه برسانند و این درست مثل این است که کسی بخواهد کاری را از آخر شروع کند و نتیجه عملی را وسیله انجام آن عمل قرار دهد. اگر کودکان دلایل عقلی را می فهمیدند، دیگر احتیاج به تربیت نداشتند. کودکان در سنین اولیه زبان استدلال را در نمی یابند و اگر از اول طفولیت با کودکان با زبانی صحبت کنیم که قدرت درک آن را نداشته باشند، کلمات را بیهوده مورد استفاده قرار داده ایم.
در نتیجه آنچه می شود، کودکان به عقل خود نمی سنجند و طالب جروبحث و سرکش بار می آیند. (ماکزیم، ۱۹۸۰: ۷۸)
روسو لزوم محدود کردن ذهنیات نوجوان به حسیات را توجیه می کند: از آن جایی که هدف شکل دادن موجودی