روانشناسی شناختی

روانشناسی شناختی

روانشناسی شناختی زاده روانشناسی گشتالته که در دهه ۱۹۲۰ مطرح شد.وجه مشخصه دیدگاهِ شناختی، توجه تقریبا ً کم به رابطه محرک – جواب و فعالیتای عصبیه. توجه اصلیِ این راه و روش، به موضوعاتی مثل درک، حل موضوع از راه ِ شهود، اراده کردن و فهمه. در تمومِ این فرایندا شناخت از اهمیت مرکزی برخورداره . شناخت یه معنیِ کلیه که همهِ اشکالِ آگاهی رو در بر میگیره و شاملِ درک، تفکر، تصور،دلیل آوردن، و قضاوت و غیره س. انقلابِ شناختی شاملِ تمومِ دیدگاه هایی می شه که به این مباحث اهمیتِ زیادی میدن)جرج سیچ[۲] ،۱۳۸۰).

اراده کردن

 

۲-۳-۳٫افکار خودآیند

از دید شناختیا افکار خودآیند،تحریفای شناختی،باورهای غیر منطقی مختص رابطه و طرحوارهای شناختی علل بیشتر مشکلات رفتاری وتعارضات بین فردیه(فلانگان وفلانگان،۲۰۰۴؛الیس،۲۰۰۳؛به نقل از فرحبخش،۱۳۸۲؛ بهاری وسیف،۱۳۸۴).

مشکلات

مدل شناختی بک (۱۹۷۰)نیزدرباره آسیب شناسی برنقش اساسی تفکر در فراخوانی وتداوم افسردگی،اضطراب وخشم تاکید می کنه.سوگیری شناختی باعث آسیب پذیری افراد نسبت به وقابع منفی مانند فقدانها ومشکلات زندگی می شن.

افسردگی

طرز تفکر با بدبینی بدون منطق ایجاد کننده شروع افسردگی واختلالات خلقی و دووم اونا هستش.تفکر شدید منفی،همیشه با افسردگی یا مشکلات احساسی همراه س.وقتی نگران میشین،وقتی افکار ناخوشایند به ذهنتون خطور می کنه،کج خلق وافسرده میشین(برنز،۱۳۸۶؛۴۵).

 

 

۲-۳-۴٫موضع فلسفی کلی در مورد شناخت

 

فرد به عنوان دانشمند: کلی عقیده داره که افراد مانند محققان، با ساختن فرضیه­هایی درباره محیط و آزمودن اونا در برابر واقعیت زندگی روزمره، دنیای تجربیات خود رو درک کرده و سازمان می­ بدن و این درک و تفسیر تجربه، برداشت منحصر به فرد ما رو از رویدادها نشون می­دهد. کلی گفت: “ما از راه الگوهای شفافی که متناسب با واقعیت ها هستن که دنیا از اونا تشکیل شده به دنیا می­نگریم”. ما می­توانیم این الگوها رو با عینک­های آفتابی مقایسه کنیم که رنگ خاصی رو به هر چیزی که می­بینیم، می­دهد. عینک یه نفر ممکنه آبی رنگ و عینک دیگری سبز رنگ باشه. امکان داره چند نفر به یه صحنه نگاه کنن و بسته به عینکی که زده­ان اون رو به صورت متفاوتی ببینن. پس، با در نظر گرفتن فرضیه­هایی که می­سازیم، به دنیای خود معنی می­بدیم. این دیدگاه خاص، که هر کسی اون رو به وجود می­آورد، همون چیزیه که “سیستم سازه” نامیده می­شه. سازه، روش منحصر به فرد شخص واسه در نظر گرفتن زندگیه(برنز،۱۳۸۶؛۳۹۸).

یه سازه، روش نگاه کردن فرد به رویدادهای موجود زندگی و روش تعبیر و تفسیر اون فرد از دنیاس(کریمی،۱۳۸۵).

 

۲-۳-۵٫مدلABC الیس

الیس(۱۹۶۲)واسه تبیین مشکلات عاطفی وهیجانی به الگوی abcمتوسل می شه و مطرح می سازه که وقتی حادثه فعال کننده ای(a)واسه فرد اتفاق میفته ،اون براساس تمایلات ذاتی خود ممکنه دو برداشت متفاوت و مخالف از اون داشته باشه:یکی افکار،عقاید وباورهای منطقی وعقلانی(rb)ودیگری افکار وعقاید وبرداشتای غیر عقلانی وغیر منطقی(ib). اگه فرد پیرو افکار وعقاید عقلانی ومنطقی باشه،به عواقب منطقی(rc)دست پیدا می کنه وشخصیت سالمی داره واگر دچار افکار وعقاید غیر منطقی وغیر عقلانی قرار گیرد،با عواقب غیر منطقی(ic)مواجه می شه،که در این حالت اون فردیه مضطرب واشفته ودارای مشکلات هیجانی.بنا براین از دیدگاه الیس اضطراب،افسردگی،واختلالات خلقی،عاطفی،احساسی حاصل تفکر غیر منطقی فرده که به صورت خود گوییای داخلی درفرد وجود داشته وسبب ایجاد احساس بی عرضگی و بی ارزشی،ارزیابیای با بدبینی، منفی بافی و آزمایش ضعیف از توانایی مقابله با مشکلات وحل وفصل اونا در فرد می شن(الیس،۱۹۹۱،۱۹۶۹،۱۹۸۲؛به نقل از برون وهمکاران،۱۹۹۶).

 

۲-۳-۶٫تناوب­گرایی تعبیری:

 

ما در طول زندگی، با هر نوع آدم یا موقعیتی که روبرو می شیم، سازه­های زیادی رو شکل می­بدیم. وقتی که با افراد جدید آشنا شده و با موقعیت های تازه روبرو می­شیم، فهرست سازه­های خود رو گسترش می­بدیم. علاوه بر این، وقتی موقعیت ها تغییر می­ کنن، ممکنه بعضی وقتا سازه­های خود رو کاهش کرده یا کنار بذاریم. تجدیدنظر در سازه­ها فرایندی لازم و مستمره. اگه سازه­های ما نمی­تونستن اصلاح شن، در این صورت قادر نبودیم با موقعیت های تازه کنار بیاییم. کلی این سازگارپذیری رو تناوب­گرایی تعبیری نامید تا بگه که ما به وسیله سازه­های خود کنترل نمی شیم بلکه آزادیم تا در اونا تجدیدنظر کنیم(شولتز وشولتز ،۱۳۸۸).

 

 

 

۲-۳-۷٫مدل شتاختی بک

 

مدل شناختی بک، با کار روی افراد دپرس شروع و بعد به بقیه مشکلات مثل اضطراب، مشکلات شخصیتی و اعتیاد گسترش داده شد.

یکی از خصوصیات روشن مدل شناخت درمانی بک، ایجاد پیوند محکم بین دو زمینه بالینی و پژوهشی بود و هم پیوندخوردن بنیان نظری مدل شناخت درمانی با بعضی از نگاه های پردازش اطلاعات، ظرفیت های جدیدی در اون به وجود آورد. به کار گیری سازه های نظری مهم و کارسازی مانند طرح، سوگیری، فرضیه آزمایی، دستکاری، افکار خود – آیند و چیزای دیگه ای به جز اینا، تبیین بعضی از عملکرد های شناختی در افسردگی و اضطراب رو آسون تر ساخت. مدل بک، مخصوصا از این نظر مهمه که تحقیق های گسترده ای رو دامن زده و یافته های حاصل از این تحقیق ها نه فقط پالایش هایی در پاره ای از مفاهیم اصلی شناخت درمانی بوجود آوردن، بلکه عملکرد های احتمالی جدیدی رو در روند درمان ارائه دادن که گاه با عملکرد های پیشنهادی در شناخت درمانی، در مقام اختلاف قرار می گرفتن. با این همه، این مدل هنوز یکی از کارآمدترین مدل ها درباره تغییر رفتار و برداشت فرد از رویدادهاست. مخصوصا اهمیتی که در اون به جنبه های رفتاری و عملی(به شکل تکلیف خونگی، یادداشت ورداری و…) در آزمایش و درمان داده می شه و سازمان بندی مناسبی که در طراحی و اجرای برنامه درمانی در اون هست، در گسترش و توانایی کاربردی اون در افراد جور واجور و متناسب با شرایط جور واجور فرهنگی و اجتماعی، تاثیر داشته(قاسم زاده،۱۳۸۲).

 

۲-۳-۸٫مدل بک از دو بخش تشکیل شده

  1. ساختارشناختی یا طرح
  2. پردازش شناختی.

 

ساختار شناختی عبارت از، مجموعه مفاهیم با عنوان علم عمومی درباره حوادث، اعمال یا وسایل که حاصل تجربیات گذشته س می باشه. ساختارشناختی نقش اصلی رو در غربال کردن، رمزگردانی، سازماندهی و ذخیره سازی و بازخوانی اطلاعات داره. اطلاعاتی که با طرح های موجود موافق باشن به دقت رمزگذاری می شن در حالی که اطلاعات مخالف یا مخالف با طرح ها فراموش می­شن. وقتی که یه شخص با یه موفقیت خاص روبرو می شه، طرح مربوط به محرک فعال می شه. فرق های فردی در الگوهای پردازش به فرق در طرح های فعال در نظام شناختی مربوط می شن. مثلا، بک بیان می داره که، بیماران دپرس دارای طرح “دپرس گون” هستن که با پرازش اطلاعات در ابعاد منفی که مربوط به شکست و از دست دادنه مشخص می شن و این در حالیه که بیماران مضطرب با طرح خطر توصیف می گردند که با پردازش اطلاعات تو یه فضای نشون دهنده تهدید و خطر فعال می شن.

جزء دوم نظریه شناخت درمانی بک، پردازش شناختیه. وقتی که نظام شناختی با یه موفقیت یا محرک روبرو می شه، پردازش اطلاعات خودکار واسه انتخاب، تفسیر و آزمایش محرک به کار می­افتد. همونجوریکه بک و چیزی تاکید دارن کلی ترین مشخصه اختلالاتی مثل اضطراب و افسردگی، وجود پردازش شناختیه. یعنی پردازش اطلاعات خاصی، تفکرات خودکار منفی رو دلیل می شه (مرادی،۱۳۸۰).

دیدگاه پایه ای الگوی شناختی اینه که رویدادهای ذهنی(یعنی انتظارها، اعتقادها، خاطرات و …) می تونن دلیل رفتار باشن. اگه این رویدادهای ذهنی تغییر کنن، تغییر رفتار به دنبال اون میشه. درمان گر شناختی با این باور، دلیل یا دلیل شناسی مشکلات روانی رو در رویدادهای ذهنی پریشون جستجو می کنه. مثلا؛ اگه کسی دپرس باشه، درمان گر شناختی، دلیل افسردگی اون رو در اعتقادات یا افکار اون می جوید. شاید اون به فکر باشه کنترلی بر رویدادهای زندگی اش نداره. درمان موفقیت آمیز واسه این مشکلات، تغییر دادن این افکاره. واسه این که بفهمیم درمان گر شناختی چه کاری انجام می دهد، به مثالی که می خوام بزنم توجه کنین: دو فرد مهارت های سخنرانی برابری دارن اما یکی از اون ها هنگام سخنرانی در جمع مضطربه و دیگری از عهده این کار برمی آید. اگه سخنران مضطرب وقتی که می بیند تعدادی از شنوندگان سالن رو ترک می می گن به طور در حال افزایش ای دپرس شه چه پیش میاد؟ ممکنه اون به سخنرانی و خودش برچسب شکست زده، یا از اون بدتر اصلا حاضر نشه در مقابل شنونده ای صحبت کنه. درمان گر شناختی واسه اون چه می کنه؟ از اون جا که درمان گر شناختی بیشتر با باورها و افکار فرد سروکار داره، به بررسی اون ها می پردازه. اون با فهمیدن به این موضوع که سخنران فکر می کنه شنوندگان رو کسل می کنه، دو فرضیه رو دنبال می کنه. فرضیه اول این که سخنران واقعا کسل کننده س، که اگه در جریان درمان، درمان گر فهمیده باشه سخنرانی های قبلی فرد با استقبال مواجه شده نتیجه می گیرد این فرضیه غلطه. فرضیه دوم اینه که، افکار سخنران واقعیت رو دستکاری می کنن. سخنران با دقیق شدن و فوکوس کردن بر یه اتفاق، دلایل منفی رو انتخاب می کنه. اینجا درمان گر توجه مراجع رو به دلایل مخالف جلب می کنه. این که اون سابقه سخنرانی خوبی داشته، تعداد کمی سالن رو ترک کرده ان و… وظیفه درمان گر بیرون کشیدن تموم افکار منفی دستکاری شده و مواجه کردن مراجع با دلایل مخالفه و بعد به اون کمک می کنه تا این افکار رو عوض کنه(روزنهان،دیویدال،سلیگمن،مارتین ،۱۳۷۹).

۱-Sarason & Sarason

۲-Jorj bech

Share