در تحول سبکهای تفکر نقش دارد. بعضی فرهنگها به بعضی از سبکهای تفکر بیشتر اهمیت می دهند. برای مثال در آمریکای شمالی تأکید بیشترروی نوآوری و ایجاد فرصتهای مناسب باعث می گردد که سبکهای قانونگذار و آزاد اندیش حداقل در میان بزرگسالان اهمیت بیشتری داشته باشد. قهرمانان ملی ایالات متحده مانند ادیسون به عنوان یک مخترع، انیشتین به عنوان یک دانشمند، جفرسون به عنوان یک سیاستمدار، استیفن جابز به عنوان یک مؤسس بزرگ، و ارنست همینگوی به عنوان یک نویسنده، همواره به خاطر تفکرات بدیعشان مورد توجه و احترام بوده اند. جوامع دیگر مانند ژاپن با توجه به تأکیدشان بر حفظ سنتها و همنوایی و همرنگی جامعه، احتمالاً بیشتر روی سبکهای اجرایی و محافظه کارانه تأکید دارند.

جامعه ای که بر همنوایی و آداب و رسوم و سنن تأکید دارد، دچار ایستایی می شود. زیرا اعضا خود را به این نوع سبکهای تفکر وادار می کند. در برخی از فرهنگها به کودکان از سالهای اولیه آموزش می دهند که در مورد اعتقادات مذهبی سؤال نکنند، و یا در مورد حکومت همینطور برای مثال در کشور کره جنوبی و چین نتیجه سؤال کردن درباره حاکمیت، حبس و زندان است. لذا والدین حساسیت زیادی به تشویق و و ترغیب تفکر محافظه کارانه دارند تا تفکر آزادیخواهانه. در جوامع دیگر کودکان تشویق می شوند در مورد آنچه آموزش می بینند، بیشتر سؤال کنند این تفاوتها بسیار حائز اهمیت است. استرنبرگ معتقد است، که سبکهای تفکر در هر گروه اکثراً همان مواردی هستند که به آن اهمیت داده می شود. بعضی گروه ها تفکر ابداعی و آزاد اندیشانه را تشویق می کنند و در بعضی گروه های دیگر این نوع تفکرات را تشویق نمی شوند(استرنبرگ،۱۳۸۱). به عنوان مثال کودکان غیر سفید پوست و کودکان طبقه پائین غالباً مهارتهای متفاوتی را می آموزند، آنها غالباً دچار فقدان مهارتهای مربوط به مدرسه اند، مهارتهایی که در جوامع طبقه مرفه سفید پوست با ارزش تلقی می شود.آنان آنچه را در خرده فرهنگشان پذیرفته می شود می آموزند. کودکان ترکتون، محله سیاهپوست نشین فقیرتپه های کارولینا را در نظر بگیرید. وقتی کودکان این محله به مدرسه می روند نمی توانند سؤالات غیر مستقیم معلمان را بفهمند، زیرا اینگونه سؤالات در خانه آنان رد و بدل نمی شود و آنان در خانه یا محله شان با القاب خاصی همدیگر را صدا می زنند( ماسن و همکاران،۱۳۸۵).
۲-۲-۴-۲- جنسیت
نظریه یادگیری اجتماعی با تأکیدی که بر شکل گیری و تقویت دارد، نظریه شناختی- رشدی که بر کودکان به عنوان متفکّران دنیای اجتماعی تأکید می کند، رویکردهای اصلی به شناخت نقش یابی جنسی هستند و دیدگاه سومی که عناصر هر دو گرایش را ترکیب می کند نظریه طرحواره جنسی نامیده می شود. تفاوتهای جنسی در خیلی از فرهنگهای جهان وجود دارد. برخی از این تفاوتها، مثل ترجیح دادن همبازیهای همجنس، سطح فعالیت جنس مذکر و پرخاشگری آشکار، در بین حیوانات نیز مشاهده می شود(بی تی ۱۹۹۲به نقل از برک،۱۳۸۶). النور مکوبی(۱۹۹۰) معتقد است که تفاوتهای هورمونی بین مردان و زنان، برای نقش یابی جنسیتی پیامدهای مهمی دارد. در آغاز هورمون ها بر سبکهای بازی تأثیر می گذارند و موجب حرکات خشن و پر سر و صدا در بین پسرها و اعمال آرام و لطیف در میان دخترها می شوند. بعداً زمانی که کودکان تعامل با همسالان را آغاز می کنند، همبازیهای همجنسی را ترجیح می دهند که تمایلات و رفتارهای آنها همانند خودشان باشد. در همان آغاز تولد والدین برداشتهای متفاوتی در مورد فرزندان پسر و دختر خود دارند. خیلی از والدین می گویند که دوست دارند فرزندانشان با اسباب بازیهای متناسب با جنسیت بازی کنند و معتقدند که پسرها و دخترها را باید به صورت متفاوتی بار آورد. والدین تمایل دارند که پیشرفت، رقابت و کنترل هیجان را برای پسرها مهم بدانند و رفتار صمیمانه و نظارت بر رفتار را برای دخترها با اهمیت بدانند. علاوه بر والدین معلمان نیز نقش یابی جنسی را در کودکان ترغیب می کنند دخترها مانند زمانی که در خانه هستند، در کودکستان نیز بیشتر ترغیب می شوند در فعالیتهایی مشارکت کنند که بزرگترها آنها را تنظیم کرده اند. غالباً می توان آنها را دید که دور معلم جمع شده اند و از رهنمودهای برای مشارکت در یک فعالیت پیروی می کنند. در مقابل پسرها غالباً مناطقی از کلاس را انتخاب می کنند که معلمان کمتر در آنجا حضور و دخالت داشته باشند( کارپنتر۱۹۸۳به نقل از برک،۱۳۸۶). در نتیجه پسرها و دخترها، رفتارهای اجتماعی بسیار متفاوتی را تجربه می کنند، اطاعت و درخواست و کمک در موقعیتهایی که بزرگترها آنها را تنظیم کرده اند در دخترها بیشتر دیده می شود، در حالیکه جسارت، رهبری و استفاده خلاق از مواد درموقعیتهای سازمان نیافته در پسرها بیشتر مشاهده می شود(برک،۱۳۸۶).
ویلیامز وبست ، مطالعه ای را روی صفات و ویژگیهای زنان و مردان ۳۰ کشور انجام دادند. این صفات، صفاتی بودند که به طور قابل ملاحظه ای در این افراد پایدار بودند. به اعتقاد استرنبرگ صفات، نشانگر تفاوت در سبکهایی است که ما آن را در گروه خاصی بیشتر تقویت می کنیم، به طور خاص مردها بیشتر برای سبک قانونگذار، درون نگر و آزادی خواه تشویق می شوند و زنها برای سبکهای اجرایی و قضاوتی، برون نگر و محافظه کارانه تشویق می شوند. بدین ترتیب زنان و مردان از نظر اجتماعی(احتمالاً از بدو تولد) به شیوه های متفاوتی تربیت می شوند. آنچه به عنوان رفتار مطلوب یا حداقل رفتار قابل قبول می تواند در نظر گرفته شود، در زنان و مردان متفاوت است. تفاوتهای موجود بین سبک تفکر زنان و مردان به تربیت اجتماعی آنان در فرهنگی که در آن متولد شده اند بر می گردد. به طور مرسوم الگوی تفکر قانونگذار و آزاد اندیش، بیشتر بین مردان پذیرفته شده است تا زنان. چنین به نظر می رسد که مردان قوانین را وضع می کنند و زنان آنان را رعایت می کنند، اما ممکن است این سنت در برخی فرهنگها تغییر کند(استرنبرگ،۱۳۸۱).
۲-۲-۴-۳- مقطع تحصیلی
زمانی که کودکان مدرسه را آغاز می کنند، دوره پرورش قانونگذاری به شدت محدود می شود. از کودکان انتظار می رود که خود را با ارزشهای شکل گرفته در مدرسه هماهنگ سازند. معلمان تصمیم می گیرند که دانش آموزان چه کارهایی را باید انجام دهند و آنها نیز انجام می دهند. دانش آموزانی که در مدرسه جهت ها و گروهبندی ها را رعایت نمی کنند، غیر اجتماعی و حتی نامتجانس به نظر می رسند. بعضی وقتها می گوئیم که کودکان در مدارس خلاقیت خود را از دست می دهند. در واقع آنچه آنها از دست می دهند سبک تفکری است که عملکرد خلاق را به وجود می آورد. دانش آموزان به خاطر سبک اجرائی، جزئی نگری و محافظه کارانه تشویق می شوند. در دوره های پیشرفته دانشکده و حتی دوره های فارغ التحصیلی به خاطر نوشتن مقالات مقایسه ای و ارائه نظریه های مغایر یا تحقیق تحصیلی یا نقشه های عملی تشویق می شوند. حال سبک تفکر قضایی دارای اهمیت است، و تفکر اجرایی کمتر مورد توجه است. وقتی فرد وارد حرفهای می شود، مثلاً به عنوان یک روان شناس محقّق، به خاطر تفکرات خلاق در پیشبرد این زمینه تشویق خواهد شد،اکنون سبک تفکر قانونگذار تشویق می شود، افرادی که مدت بیشتری در این شغل بوده اند نسبت به کسانی که تازه وارد این حرفه شده اند از آزادی بیشتری برای ابراز عقاید خود برخوردارند. مقالات ارائه شده و طرح های پیشنهادی از سوی محققان سالهای آخر دانشکده مانند مقالات و طرحهای افرادی که در سالهای اول هستند، به یک شیوه بررسی نمی شود. به کسی که سال آخر است، نسبت به کسی که سال اول است، در جهت سبک قانونگذاری، آزاد اندیش و تغییر این زمینه، فرصت بیشتری داده می شود. به طور شگفت انگیزی دانشجویان سال آخر، بیشتر انقلابی هستند چون در این زمینه محدود نشده اند و به احتمال بیشتر عقیده به تغییر رشته دارند(استرنبرگ،۱۳۸۱).
۲-۲-۴-۴- سبکهای تفکّر والدین
آنچه مورد توجه و تشویق والدین قرار می گیرد، احتمالاً در سبکهای تفکر فرزندان منعکس می شود. والدین ممکن است در خانه سؤالات گسترده کودکان را تشویق کنند، ولی در مدرسه چنین سؤالاتی تشویق نشود و یا بالعکس. بنابر این هیچ عامل اجتماعی نمی تواند منحصراً بر نتایج نهایی تأثیر بگذارد. بنابراین سبکهای تفکر والدین، یکی از عواملی است که می تواند بر رشد شیوه تفکر کودکان مؤثر باشد(استرنبرگ،۱۳۸۱).کودکان بسیاری از الگوهای رفتاری، خصوصیات اخلاقی، انگیزه ها و نگرش ها و ارزشهای والدین خود را از طریق فرایندهای تقلید وهمانند سازی کسب می کنند، این فرایندها بدون آموزش عمدی والدین یا تلاش عمدی کودک برای یادگیری ایجادمی شود(ماسن،۱۳۸۵). عواملی چون نگرش های والدین، محیط خانه، و طرز برخورد والدین با کودکان همگی در شکل گیری سبکهای تفکر فرزندان مهمّ اند(کاپلان،۱۳۸۴).
۲-۲-۴-۵- مدرسه و شغل
هر معلمی فلسفه آموزشی را به کلاس می آورد، که نقش مهمی در یادگیری کودکان دارد. در مورد دو روش فلسفی تحقیقات زیادی صورت گرفته است. این دو روش از نظر آنچه به کودکان آموخته می شود، نحوه ای که تصور می شود آنها یاد می گیرند، و شیوه ای که آنها ارزیابی می شود با یکدیگر فرق دارند. در کلاس های سنتی، کودکان از نظر فرایند یادگیری، نسبتاً منفعل هستند. معلم تنها مرجع صلاحیت دار است و بیش از همه صحبت می کند. شاگردان اغلب اوقات خود را پشت میزهایشان می گذرانند،آنها گوش می کنند، وقتی صدایشان می کنند، پاسخ می دهند، و تکالیف تعیین شده را انجام می دهند. پیشرفت آنها از طریق نحوه ای که معیارهای هنجاری کلاس خود را بر آورده کرده اند، ارزیابی می شود.
در کلاس های آزاد که نقطه مقابل کلاس های سنتی است، کودکان به صورت عوامل فعال در رشد خودشان در نظر گرفته می شوند. معلم نقش انعطاف پذیری دارد، شاگردان را در تصمیم گیری سهیم می کند، و شاگردان با سرعت مناسب خودشان یاد می گیرند. شاگردان را در مقایسه با پیشرفت قبلی خودشان ارزیابی می کنند، مقایسه با شاگردان همسن اهمیت کمتری دارد. اگر به داخل یک کلاس آزاد نگاهی بیندازید، می بینید که گروه های کوچک دانش آموزان روی تکالیفی که خودشان انتخاب کرده اند کار می کنند و معلم به نیازهای فردی آنها پاسخ می دهد(برک،۱۳۸۶).

از دیدگاه استرنبرگ، مدارس و مشاغل مختلف مشوق سبکهای تفکر متفاوتی در انسان هستند، به طور متوسط مدارس در اکثر نقاط جهان احتمالاً سبک تفکر اجرائی، جزئی نگر و محافظه کارانه را تشویق می کنند. دانش آموزانی باهوش تلقی می شوند که هر چه به آنان گفته می شود به درستی انجام می دهند(استرنبرگ،۱۳۸۱).کاربردهایی از یافته های پژوهش زانگ(۲۰۰۶) بحث کرده اند در رابطه با تدریسی که با سبکهای تفکر گوناگون انطباق می یابد و تدریسی که تفکر خلاق را تولید می کند(زانگ،۲۰۰۶).
۲-۲-۵- سبکهای تفکّر درآموزش و ارزشیابی
۲-۲-۵-۱- رویکردهای معلّم محور و فراگیر محور

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  ۷۷u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

اقتباس نمونه های نظری متفاوت و کاربرد مفروضات متفاوت درباره ماهیت یادگیری انسان باعث ایجاد مناقشات و تغییر پارادایم در روانشناسی، فلسفه و تعلیم و تربیت در قرن بیستم شده است. در حوزه تعلیم و تربیت تغییر مهمی در خصوص مبحث یادگیری به وجود آمده است. دیدگاه سازنده گرا در خصوص یادگیری، یک نظریه مؤثر در بیست سال گذشته بوده است و می توان آن را به عنوان تغییر پارادایم در معرفت شناسی و نظریه های یادگیری قلمداد نمود. در رهنمودهای انجمن ملی معلمان ریاضیات و انجمن امریکایی برای پیشرفت علم تغییرات عمده ای در شیوه های تدریس منعکس شده است. بازخوانی کتابهای درسی مدارس تأثیر دیدگاه های سازنده گرایی را آشکار می کند. به سازنده گرایی می توان به عنوان بخشی از جنبش شناختی معاصر توجه کرد. این جنبش ناشی از عدم رضایت از تعلیم و تربیت سنتی است، که شدیداً تحت تأثیر رفتار گرایی بوده است. رفتار گرایان معتقدند که یادگیرنده منفعل است، دانش عینی است و حقیقت خارج از یادگیرندگان وجود دارد. تحت تأثیر رفتارگرایی، این فرضیه به وجود آمده که دانش آموزان، در کلاس های درس، منحصراً از معلمان و کتابهای درسی می آموزند و یادگیری جمع آوری حقایق و تمرین روش های انجام کار است و تدریس خوب با تعداد پاسخهایی که دانش آموزان ارائه می کنند اندازه گیری می شود. دانشی که محصلین در مدارس نیازمند کسب آن هستند به مجموعه ای متوالی از قواعد، مهارتها و حقایق محدود می شود. به خاطر سپاری قواعد و حقایق از پیش تعریف شده منجر به تسلط بر مهارتها و فهم و کاربرد آن دانش می شود. سرانجام پارادایم جایگزین برای آموزش ظهور کرد. نظریه ای که تحت عنوان شناخت گرایی ، در مقابله با رفتارگرایی، که سلطه طولانی در تعلیم و تربیت کشورهای غربی داشت، بروز کرد. بنابر دیدگاه شناختی در فرایند حل مسئله است که یادگیرندگان بینش جدید با ساختار شناختی را به وجود می آورند و در ساختارهای شناختی و بینش های قدیمی تغییراتی ایجاد می کنند. شناخت گرایان معتقدند که معلمان نمی توانند در یادگیرندگان بینش به وجود آورند. بینش فقط هنگامی به دست می آید که یادگیرندگان خودشان به معنی توجه کنند و فهم های جدید را به عنوان جزئی از خود بپذیرند(هابر و معلم۲۰۰۲ به نقل از فردانش و شیخی فینی، ۱۳۸۱).
در چند دهه گذشته، سیستم آموزشی امریکا بین دو روش آموزش سنتی و آزاد نوسان داشته است. در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، آموزش آزاد محبوبیت کسب کرد، محبوبیتی که دیدگاه پیاژه در مورد کودک به عنوان یادگیرنده فعال و با انگیزه، الهام بخش آن بود. بعد زمانی که نگرانی درباره پیشرفت تحصیلی کودکان و جوانان امریکایی افزایش یافت، جنبش « عقب نشینی به اصول اولیه» پدیدار شد. کلاس ها به آموزش سنتی برگشتند و امروزه همین شیوه متداول است.گرچه کودکان بزرگتر در کلاس های سنتی، پیشرفت تحصیلی اندکی بیشتر دارند، کلاس های باز از امتیازات دیگری برخوردار هستند که از جمله آنها: افزایش تفکر انتقادی، ارزشگذاری بیشتر برای تفاوتهای فردی در همکلاسیها، و نگرش مثبت تر به مدرسه هستند(والبرگ۱۹۸۶به نقل از برک،۱۳۸۶) دررهنمودهای فلسفی جدید، فلسفه برخی معلمان بین روش سنتی و آزاد قرار دارد. آنها می خواهند علاوه بر تقویت کردن پیشرفت زیاد، تفکر انتقادی و روابط اجتماعی مثبت را پرورش دهند و یادگیری را رویداد مهیجی کنند. تجربیات جدید در آموزش ابتدائی، که بر اساس نظریه اجتماعی- فرهنگی ویگوتسکی قرار دارند، بیانگر این دیدگاه بینابینی است؛ تأکید ویگوتسکی بر منشأ اجتماعی فرایندهای شناختی عالی، الهام بخش موضوعات آموزشی بوده است از جمله؛ معلمان و کودکان به عنوان شرکاء در یادگیری، کلاس سرشار از تبادل نظر، بین معلم با کودک و کودک با کودک، انتقال شیوه های تفکر فرهنگ پسند را به کودکان تقویت می کند. تجربه کردن انواع ارتباط نمادی در فعالیتهای با معنی، هنگامی که کودکان در خواندن، نوشتن، و استدلال کمی تسلط می یابند، از