دیده میشود که هیچ تفاوتی بین ملّت اسرائیل و ملل دیگر جهان نیست: ای‌ بنی‌اسرائیل‌ آیا شما برای‌ من‌ مثل‌ پسران‌ حبشیان‌ نیستید؟ آیا اسرائیل‌ را از زمین‌ مصر و فلسطینیان‌ را از کَفتُور و ارامیان‌ را از قیر برنیاوردم‌؟ (هوشع ۹: ۷؛ اشعیا ۴۵: ۲-۲۳؛ ۴۵: ۱۴). در بسیاری از آیات کتاب مقدس خداوند از خشم و غضب خود بر قوم بنی اسرائیل و ویرانی شهرها و آواراگی مردمانش سخن گفته است: خویشتن‌ را برانگیز ای‌ اورشلیم‌!برخیز! ای‌ که‌ از دست‌ خداوند کاسه‌ غضب‌ او را نوشیدی‌ … از جمیع‌ پسرانی‌ که‌ زاییده‌ است‌ یکی‌ نیست‌ که‌ او را رهبری‌ کند و از تمامی‌ پسرانی‌ که‌ تربیت‌ نموده‌، کسی‌ نیست‌ که‌ او را دستگیری‌ نماید (اشعیا ۵۱: ۱۷-۱۸؛ میکاه ۳: ۹-۱۲؛ پیدایش ۱۵: ۱۶؛ تثنیه ۹: ۴-۵).
به تصریح خود دانشمندان یهود نیز، قوم اسرائیل دارای یک برتری ذاتی استثنایی بر سایر ملل جهان نیستند تا به خاطر آن شایسته ی لطف و مرحمت الهی باشند، و به محض اینکه ایشان تورات را ترک کنند و از آن روگردان شوند، بلافاصله مقام و منزلت خود را از دست خواهند داد گذشته از این، قوم یهود تورات را ملک مطلق خویش نمیدانند. بلکه بالعکس، ایشان معتقدند که تورات برای جملگی نوع بشر آمده است (کهن، ۱۳۸۲: ۸۲). درکتاب یونس نیز از تعلق اراده خداوند بر هدایت نمودن مردمان دیگر اقوام جهان، سخنی به میان آمده و در نعمت «هدایت الهی»، بین بنی اسرائیل و غیر آنان تبعیضی قائل نشده است (کمیجانی، ۱۳۸۴: ۱۴۱).
اصل دیگری که برخی از یهودیان به آن معتقدند، این است که، از سرزمین اسرائیل به عنوان زمین پروردگار، سرزمینی که خدا باید از آن مراقبت کند و سرزمین برگزیده یاد مینمایند و سکونت در آن به مثابه ی ایمان است. شعایر دینی یهود ارتباط زیادی با سرزمین موعود دارد، به گونهای که نماز باران و غیره در سرزمین موجود باید انجام گیرد. دعاها و مراسم عید فصح حول محور خروج از مصر و ورود به سرزمین موعود دور میزند. یهودیان وعده ی ملاقات در عید سال بعد را در اورشلیم به هم میدهند و از بین هجده دعا مهمترین آن دعایی است که منتظر آمدن ماشیح در آخرالزمان به سرزمین موعود است. حتی در زمان حاضر بعضی از یهودیان جهان به دنبال تربت سرزمین موعودند تا بعد از مرگش بالای قبرش بگذارند (مسیری، ۱۳۸۳، ج۵: ۷۸؛ گندمی، ۱۳۸۴: ۹۷). و در دفاع از این باور به آیه: «و زمین غربت تو یعنی تمام زمین کنعان را به تو و بعد از تو به ذریت تو به ملکیت ابدی دهم و خدای ایشان خواهم بود» (پیدایش ۱۷: ۸). استناد میکنند.
و لیکن، تورات بخشش این سرزمین را منوط به اطاعت و فرمانبرداری بنی اسرائیل می داند و چنین می گوید: «و زمین‌ غربت‌ تو، یعنی‌ تمام‌ زمین‌ کنعان‌ را، به‌ تو وبعد از تو به‌ ذریت‌ تو به‌ مِلکیتِ ابدی‌ دهم‌، و خدای‌ ایشان‌ خواهم‌ بود… . و اما تو عهد مرا نگاه‌ دار، تو و بعد از تو ذریت‌ تو در نسلهای‌ ایشان‌ … «(پیدایش ۱۷: ۸-۱۱؛ ۲۶: ۲-۳).
۳-۳-۳- رابطه اصول اعتقادی و مبانی اخلاقی در عهد جدید
۳-۳-۳-۱- ایمان
همانند عهد عتیق، ایمان از جمله مبانی اساسی اخلاق در عهد جدید به شمار میآید که به دلیل اینکه در قسمت قبل این آموزه بررسی و تحلیل گردید، در این بخش جهت پرهیز از تکرر و اطالهی کلام از بیان مجدد آن خودداری میشود.
۳-۳-۳-۲- شریعت
در عهدجدید دو نگرش تفسیری متفاوت دربارهی نقش شریعت و فضایل اخلاقی در رسیدن به نجات، در مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند. در رساله یعقوب بر نجات از راه ایمان و شریعت تاکید شده است، وی معتقد است که مسیحیت واقعی تنها با حرف زدن حفظ نمیشود، بلکه باید در رفتار نشان داده شود: «چه سود دارد اگر کسی گوید، ایمان دارم، وقتی که عمل ندارد؟آیا ایمان می‌تواند او را نجات بخشد؟… ایمان اگر اعمال ندارد، در خود مرده است… انسان از اعمال عادل شمرده می‌شود، نه از ایمان تنها. » (یعقوب، ۲: ۱۴-۲۴).
در نقطه مقابل این دیدگاه، دیدگاه پولس قرار دارد. پولس درمسیحیت، ایمان به مسیح راجایگزین عمل به شریعت کرد. شریعتی بودن یعنی بااجرای برخی ازقوانین شریعت می توان رضایت خداراجلب نموده واجراخروی دریافت نمود. پولس علیه شریعتی بودن مبارزه کرد زیرادرتفکراو این اندیشه مذهب رابه تجارت ودادوستد تبدیل می کند. فریسیان باداشتن چنین اعتقاد، به افراد خودپسند وریاکارتبدیل شده بودندوخودرابالاترازمردم می دانستند زیراشریعت رابهترازدیگران اجرا می کردند. پولس به جای امید نجات ازراه شریعتی بودن، نجات ازطریق ایمان به فیض ولطف الهی رامعرفی کرد (هوردن، ۱۳۶۸: ۱۰-۱۱). ازنظرپولس ایمان واقعی عبارت است ازتسلیم شدن، تسلیمی که براثرآن، انسان به طرزخاصی عمل می نماید نه اینکه فقط قبول کنیم که خدایی هست ویامطالبی درمورد مسیح بپذیریم بلکه به این معنا که خود رابه خداتسلیم نماییم وفرزنداوشویم وهمان فکرراداشته باشیم که درمسیح بود (فیلیپیان۲: ۵) (همان: ۱۳). وی تأکید میکند که حتی خود این ایمان نیز عطیه خداست: «ایمان از شما نیست بلکه بخشش خداست» (افسسیان، ۲: ۸-۹).
نکته قابل توجه اینکه: افکار و اعتقادات پولس درباره حضرت عیسی و شریعت حضرت موسی (ع) و نجات مسیحی، که امروزه حاکم بر جهان مسیحیت است، برگرفته از آیین بدعتآمیز گنوسی است (شلبی، ۱۹۹۳، ج۲: ۱۰۱و۱۰۲؛ پرچم، ۱۳۸۲: ۲۷۱). گنوسیها، رستگاری از طریق معرفت را آموزش میدادند: اینان معتقد به خدایی برتر و متعالی بودند که از این جهان کاملاً جدا و متمایز بود. او نقشی در خلقت جهان نداشت و این جهان در نتیجهی عمل الوهیتی فرودستتر که آنان، غالبا
ً آن را با خدای عهد عتیق یکی میدانستند-به نام یالدابوت- به وجود آمده بود (لین، ۱۳۸۶: ۱۶؛ ویور، ۱۳۸۱: ۱۰۲-۱۰۳). از دیدگاه گنوسیها آنچه که موجب رستگاری و نجات میشود، شناخت و دانایی به اسرار الاهی است نه رعایت قوانین اخلاقی و قوانین طبیعی. قوانین اخلاقی ساخته و پرداخته دست صانع جهان است که برای حکومت بر انسان و جهان، همچون نظم حرکت سیارات و صور فلکی جهان اعمال میگردد و تبعیت از آن، به معنی قبول جبر حاکم بر جهان است (Dorrese، Jean، vol. 1، p 561 به نقل از هادی نا).
با وجود مخالفتها و مبارزاتی که پولس علیه شریعتی بودن داشت ولی در بسیاری از مواعظ او توصیه به رعایت قانون، انجام اعمال نیک و محبت به دیگران مشاهده میشودو تأکید دارداگر کسی به احتیاجات خویشان و بخصوص اعضای خانواده خود بیتوجه باشد، اجازه ندارد خود را مسیحی بخواند؛ چنین شخصی از یک کافر هم پستتر است (اول تیموتائوس، ۵: ۵-۸). حال این سؤال مطرح میگردد که اگر تنها ایمان موجب رستگاری و نجات است چگونه در این نامه عمل نکردن به بعضی دستورات را موجب سقوط و کفر میداند؟
همانطوریکه ملاحظه شد، رساله پولس با رساله یعقوب در چگونگی رسیدن به نجات، در تعارضاند. عهدجدید از یک سو ایمان را به همراه رعایت اخلاق و رفتار آدمی، شرط حصول نجات میداند، و از سوی دیگر صرفِ ایمان به مسیح را در رسیدن به رستگاری کافی میداند. نویسندهای کاتولیکی، تعارض در رساله یعقوب و رسالههای پولس در مورد شریعت و اثبات اعمال صالح در نجات، را تنافی ظاهری میداند که قابل رفع است؛ آنگاه که پولس نقش اعمال در نجات انسان را مردود میشمارد، در مقام نفی اعمال شریعت موسوی، مثل ختان، قربانی، قصاص و اعمال دیگری است که یهودیان مسیحیشده به آن اهتمام داشتند و هنگامی که تصریح میکند که نجات انسان منوط به اعمال است، اعمال صالحی که شخص مؤمن مسیحی به آن اهتمام دارد مثل: رسیدگی به فقرا، عدالتخواهی و… مدّنظر اوست نه اعمال شریعت موسوی، پس کلمات پولس بیانگر نفی شریعت است نه نفی تأثیر اعمال صالح و حسنات اخلاقی (الشویری، ۱۹۱۳: ۱۵؛ لیون دوفر الیسوعی، ۱۹۸۶: ۴۴۸).
به تبع این دو نگرش متفاوت در عهدجدید، در بین سه کلیسای عمدهی مسیحیت در طریق رسیدن به نجات اختلاف ایجاد گردید؛ دو کلیسای کاتولیک و ارتدوکس فیض خداوند و اعمال نیک و صالح را شرط سعادت بشر میداند. اعمال نیک عبارتند از احکام خدا، یعنی احکام دهگانهی عهدعتیق و اخلاق کامل مسیحیت. اخلاق مسیحی قوانین عملی مشخصی است که بر عهدهی اشخاص گذاشته میشود، مانند حضور در مراسم کلیسایی، شرکت در عشای ربانی در روزهای یکشنبه و اعیاد، حضور برای اعتراف به گناه و مواردی دیگر. امّا پروتستانها در حصول نجات، ایمان را کافی میدانند. پس اعمال صالح هیچ نقشی در نجات بشر ندارد (زیبایینژاد، ۱۳۸۲: ۲۵۰). همچنین، مسیحیان اولیه که یهودی مسیحی بودند قوانین شریعت موسی را انجام میدادند. به خصوص حواریون، مقید به انجام اعمال شریعت بوده و ایمان را همراه با اعمال نیک و شایستگی، شرط نجات میدانستند. در این دیدگاه اخلاق بشری در حصول نجات یا عدم آن نقش ایفا میکند (ر. ک: کونگ، ۱۳۸۶: ۱۵-۲۲).
۳-۳-۳-۳- ولایت
قبول ولایت حضرت عیسی (ع) در عهدجدید از دیگر عوامل نجاتندکه شرط اساسی مقبولیت فضایل اخلاقی به درگاه خداوند به شمار میآید.
عیسی از نظر عهدجدید «نجات دهنده‌ای که مسیح خداوند باشد» است (لوقا۲: ۱۱) و عیسی کسی است که امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید (متی۱: ۲۱)؛ نجات تنها در نام او وجود دارد (اعمال رسولان۴: ۱۲)؛ او رئیس نجات است (عبرانیان۲: ۱۰). آموزه نجات در کلیسا اساساً از طریق تجسّد خدا در مسیح، عمل شفابخشی مسیح، و برخاستن عیسی از قبر و پیروزی و غلبهی او بر مرگ و شاهزادهی جهان شدن صورت میپذیرد. بنابراین انسان به واسطهی عیسی به رستگاری به معنای بازگشت به صورت خدا و خداگونه شدن نایل میشود (همتی، ۱۳۷۹: ۹۷؛ ویور، ۱۳۸۱: ۱۲۱).
از دیدگاه عهدجدید، خداوند برای نجات انسان گناهکار خود را به صورت عیسی مجسم نمود تا بتواند مستقیماً به هدایت و ارشاد انسانها همت گمارد (اول یوحنا۹: ۴؛ رومیان۸: ۵ ؛ اول قرنتیان ۷: ۵). خداوند با عمل پرفیض خود، از مردم میخواهد نجاتی را که در مسیح است با ایمان قبول کنند (خاچیکی، ۱۹۸۲: ۹۳)، سپس با قبول دعوت الهی، روح القدس در قلب انسان حیات نویی را میدمد (قرنتیان۱۵: ۵۱) و تجدید حیات رخ میدهد (هورن، ۱۳۶۱: ۸۲)؛ یعنی نفس بعد از آن، به جای تمایل به شرارت و بدی، به قداست متمایل گشته، حیات الهی در او متبلور می گردد (الامیرکانی، ۱۸۸۸، ج۲: ۳۳۰)، و عادل شمرده میشود (تیسین، بی تا: ۲۶۱). درنتیجه، شخص عضو جدیدی از اعضای خانواده خدا و فرزند او میگردد (خاچیکی، ۱۹۸۲: ۹۷؛ فرلای، ۱۳۶۱: ۸۲).
بنابراین، عبارتهای فوق بیانگر این مطلب است که: انسان بدین دلیل که از ابتدا در بند گناه است، نمیتواند نقشی در نجات خود داشته باشد و پذیرش ولایت مسیح، میتواند همان نجاتی را که خدا به مردم وعده داده است، به ارمغان آورد و شخص تنها با ایمان به مسیح قادر خواهد بود که به رهایی و نجات برسد.
بنابراین، عهدجدید، عیسی را خدایی میداند که تجسد یافته است، گرچه بعد انسانی هم برای او قائل میشود. و با قبول ولایت او، شخص دیگر نیازی به انجام اعمال نیکو و اخلاقی ندارد، زیرا صرف ایمان به مسیح او را به نجات و رهایی میرساند.
۳-۳-۳-۴- اختیار
آنچه عموم متفکران برآن اتفاق نظر دارند، این است که هرگونه سیراخلاقی و عرفانی انسان برای وصول به کمال و نجات، منوط به پذیرش اختیار در وجود اوست. اگر فعلی اختی
اری نباشد، متعلّق حسن و قبح اخلاقی و یا رضا و عدم رضای الهی، خواست و عدم خواست انسان واقع نمیگردد؛ این است که در علم اخلاق و عرفان، اصل مختاربودن انسان، به منزلهی یک اصل، از فلسفه گرفته شده است. حصول هر کمالی در دایره وجود برای انسان امکانپذیر است، فقط باید خود او بخواهد و بذر کمالات در درون خود اوست (نبیان، ۱۳۸۸: ۲۰۲).
همانطوریکه در قسمتهای قبلی ذکر گردید، دیدگاه عهدجدید درباره گناه ذاتی و فدیه مسیح و تأکید بر نقش لطف خدا به نوعی اختیار انسان را زیر سؤال میبرد و موجب کمرنگ شدن اختیار بشر در انجام اعمالش میشود و در نتیجه مسیحیت را به سمت جبرگرایی سوق میدهد. براساس آموزه گناه اولیه انسانها به علت ذات فاسدشان، نمیتوانند اقدامی برای نجات خویش انجام دهند و این مسئله آدمی را نسبت به تواناییهایش بدبین

مطلب مشابه :  مقاله دربارهفیلسوف شاه، فلسفه سیاسی، اندیشه سیاسی، تمرکز قدرت
دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید